تبلیغات
معلم زمان - دل نوشته های شخصی - ارزش واقعی زندگی کردن
 
معلم زمان - دل نوشته های شخصی
آنچه نیاموختم از اوستاد -- سیلی ایام بمن یاد داد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی حاجی رضایی
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در خصوص مطالب :







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امروز بطور اتفاقی یه مطلب خیلی جالب بدستم رسید دیدم حیفه دونستنشو ازدیگران دریغ کنم .

از نویسندش اطلاعی ندارم ولی خوندنشو توصیه میکنم:

""دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."
تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود! ""





نوع مطلب :
برچسب ها : مظالب معنوی، زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 اسفند 1387
علی حاجی رضایی
چهارشنبه 3 خرداد 1396 09:14 ب.ظ
When someone writes an piece of writing he/she retains the idea of
a user in his/her mind that how a user can understand it.
Therefore that's why this paragraph is perfect. Thanks!
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 04:25 ب.ظ
Outstanding story there. What happened after? Good luck!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:37 ب.ظ
I'd like to find out more? I'd want to find out more details.
یکشنبه 18 اسفند 1387 11:54 ب.ظ
salam.
man az beljik mail mizanam bekhatere hame chiz merci az in hame ehsas


یکشنبه 18 اسفند 1387 11:53 ب.ظ
اگر روز اول به جای بی تابی به چشم های خدا زل می زد ، روز دوم که دست بر پوست درخت كشید ، روی چمن خوابید ، كفش دوزكی را تماشا كرد، باور می کرد که .. دنیا آخر ندارد (در چشم های خدا ... عشق هست ، کاش می دید)

پنجشنبه 15 اسفند 1387 09:11 ق.ظ
ممنون.
وبرای من نوشتند :
كسی كه یك روز هم زندگی نكرد

راستی دعوت نامه هم برات فرستادم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر