معلم زمان - دل نوشته های شخصی
آنچه نیاموختم از اوستاد -- سیلی ایام بمن یاد داد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی حاجی رضایی
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در خصوص مطالب :







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد رفت که دنبال خدا بگردد ، و گفت تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت ، نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و درخت زیر لب گفت : ولی تلختر آن است که بروی بی رهاورد برگردی ، کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست . مسافر رفت و گفت یک درخت از راه چه میداند ، پاهایش در گل است و او هیچگاه نشنید که درخت گفت : اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی جستجو نخواهد کرد . مسافر رفت و هزار سال گذشت هزار سال پر خم و پیچ ، که هرگز دیگر نخواهد دید ..و کوله اش پر وسنگین شده از درد غم مردم ... بازگشت رنجور و نا امید ، خدا را نیافته بود اما غرورش را هم گم کرده بود تازه متوجه شد ابتدای راه و همان جاده رسیده است . جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود ، درختی هزار ساله بالا بلند و سبز کنار جاده بود و او درخت را بیاد نــیاورد ، زیر سایه اش نشست تا لخـــتی در آنجا بیاساید ، درخت او را می شناخــت و گـفت : سلام مسافر در کوله ات چه داری ؟ مسافر گفت ای بالا بلند و تنومند شرمنده ام کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم درخت گفت : اما آن روز که میرفتی در کوله ات همه چیز داشتی غرور خوب کمترینش بود وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری ... دستهای جاده آن را از تو گرفت .
حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته ای این همه یافتی ! درخت گفت : زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 24 مرداد 1390
علی حاجی رضایی
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات