تبلیغات
معلم زمان - دل نوشته های شخصی - مطالب علی حاجی رضایی
 
معلم زمان - دل نوشته های شخصی
آنچه نیاموختم از اوستاد -- سیلی ایام بمن یاد داد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی حاجی رضایی
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در خصوص مطالب :







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امت فاکس ، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت ...

 وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.

اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.

از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:

«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟!»

مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است !!!»

 سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید...! »

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است :

  همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!

در حالی که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 شهریور 1389
علی حاجی رضایی

این مطلب رو یکی از دوستانم که به من لطف داره برام فرستاده و خیلی از خوندنش لذت بردم

"روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! 

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!! "    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 فروردین 1389
علی حاجی رضایی

قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد

و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:

مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد، زیرا

سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است .

مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و  بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما، راز من همین بود.آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

 

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 10 فروردین 1389
علی حاجی رضایی

بهار و عید بهترین بهانه برای زدودن زنگار کینه از دلهاست چقدر خوبه از این فرصت استفاده کنیم.

بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟

گر نرفتن خانه اش تا زنده بود

خانه ی صاحب عزا تا صبح خوابیدن چه سود؟

گر نپرسی حال من تا زنده ام

بعد مرگم اشک  و نالیدن چه سود؟

زنده را در زندگی قدرش بدان

ورنه مشکی را برای مرده پوشیدن چه سود؟

خانه ی صاحب عزا تا صبح خوابیدن چه سود؟

گر نپرسی حال من تا زنده ام

بعد مرگم اشک  و نالیدن چه سود؟

گر نکردی یاد من تا زنده ام

سنگ مرمر روی قبرم،

وانهادن ها چه سود؟؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 8 فروردین 1389
علی حاجی رضایی

پسرم حسین 

(پسرم حسین-تعطیلات نوروز1389)

 

خیلی ها میگن چقدر خوبه آدم همیشه بچه باشه .

منم مدتیه دارم به این موضوع فکر میکنم و برداشت خودمو حتما براتون میذارم تو سایت.

اگه شما هم میتونین نظرات خودتونو بگید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 7 فروردین 1389
علی حاجی رضایی

به نام خدا

 

خورشید از میعادگاه نخست، باز آغاز سفر می‌کند؛ سفری که سوغاتش برای زمینی‌های منتظر، فرصت دیگری است تا محبت را در گره بین دستهاشان بکارند و دل به استقبال نیکی، آیینه بند ان کنند. لبخند خورشید بی‌جواب نماند وقتی سرک می‌کشد به این خانه.

امیدواریم سال 1389 سالی نیك و همراه با بهروزی برایتان باشد.

سال نو مبارك.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 29 اسفند 1388
علی حاجی رضایی

شعری به مناسبت روز جدایی جسمت از ما ، پدر جان

ای پدر با توچه گفتند که خاموش شدی         چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی           چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را         که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی

تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش   چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من        نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست           تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی

ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو                  نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی

چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک     که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی

شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان           با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی

شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد            که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی

باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم              وای بر من که توام خواب شب دوش شدی

ای مزاری که پدر خفته به زیر سنگت           به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت     آتشی بود در این سینه که در جوش شدی

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم                که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی

برای شادی روح همه رفتگان ، صلوات.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 اسفند 1388
علی حاجی رضایی

زیباترین منحنی دنیا ، لبخند است ...

  1. درسیاست بعضی ها گذرگاهند ، بعضی توقفگاه و بعضی ها هم جاده.
  2. بعضی ها به هم میخورند و بعضی ها با هم.
  3. وقتی از پست و مقام بالایش خلع شد ، دیدم از من هم کوتاهتر است.
  4. بعضی ها خوب حرف می زنند و بعضی ها حرف خوب می زنند.  
  5. مخرب ترین اسلحه زمان ، زبان است.
  6. دوست همه ، دوست هیچ کس نیست!
  7. عیب چیزی است که معمولا در دیگران می بینیم.
  8. فیل ها به جراحی بینی ما آدمها می خندند.
  9. کبوتر آزادی با نام مستعار به پرواز ادامه می دهد.
  10. پسته خاموش ، هیچگاه خورده نمی شود مگر به زور !
  11. آدم های بی سر و پا ، هیچ رد و پایی از خود به جا نمی گذارند.
  12. سخنان خوب ،گوش های نا آگاه را آزار می دهد.
  13. شاید آسانسور ترقی ، همان روابط باشد
  14. بلند پروازی های پرنده ، نتیجه اش قفس بود.
  15. اونایی که دنبال شر میگردند خیرشون به کسی نمی رسه.
  16. ظاهرسازها با هر سازی می رقصند.
  17. از نظر عوام ، آزادی یعنی میدان و قفس یعنی خانه امن.
  18. زندگی بدون عشق مثل بیژامه بدون کش است.
  19. دلتان بزرگ باشد ، بزرگ کردن شکم که کاری ندارد.
  20. خیابان یک طرفه و دو طرفه داریم ولی خیابان بی طرف خیر .
  21. بعضی ها خنده رو لب هایشان است ولی دلشان هیروشیماست .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 4 بهمن 1388
علی حاجی رضایی

درسته که دنیا وفا نداره  ،  ولی وفا عجب دنیایی داره.....

 

در نــظـــربـازی مــا بــیــخـــبـران حـیـرانـنـد ... من چُنـیـنـم که نـمـودم،دگـر ایـشان دانـنـد

عاقـلان نـقـطـه ی پـرگـار وجـودنـد ، ولـــی ............ عشـق دانـد که در ایـن دایـره سـرگـردانـنـد

جـلوه گاه رخ او دیـده ی من تـنـها نـیـسـت .............. مـاه و خـورشیـد همیـن آیـنـه می گردانـنـد

عهـد ما با لـب شیـریـن دهنان بـست خـدا ... ...........مـا هـمـه بـنـده و ایـن قـوم خـداونــدانــنــد

مـفـلسـانـیـم و هـوای می و مطـرب داریـم ................ آه اگـر خرقـه ی پـشمین به گـرو نستـانـنـد

وصل خورشید به شب پـرّه ی اعمی نرسد ... ...............کـه در آن آیـنــه صـاحـب نـظــران حـیـرانـنـد

لاف عـشـق و گلـه از یـار ! زهـی لاف دروغ ... .........عـشـقـبـازان چـنـیـن مـستـحـق هـجـرانـنـد

مـگـرم چـشـم سـیـاه تـو بـیـامـوزد کــــــــار ... ورنه مستوری و مستی همه کس نتـوانـنـد

گـر بـه نـزهـتـگـه ارواح بـــــــرد بـوی تــو بـاد ... عقل و جان گوهر هستی به نـثار افشانـنـد

زاهـد ار رنــدی حـافـظ نـکنـد فهم چه شد ؟ ..........دیــو بـگـریـزد از آن قــوم کـه قـرآن خـوانـنـد

گـر شـونـد آگـه از انـدیـشه ی مـا مغبچگان ..........بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانـنـد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 4 بهمن 1388
علی حاجی رضایی

با توجه به فرارسیدن عید سعید غدیر و اینکه بزرگترین پیام غدیر صبر و شکیبایی است( در زمانی که حق به بارز ترین شکل متعلق به شماباشد) مطالبی را در این خصوص آوردم.

امیدوارم که ما به عنوان شیعه پذیرفته شویم.

زندگی صحنه تلاش و بالندگی، و لحظه های آن چون رودی درگذر است. رودی مواج كه درتلاطمش ، انسان ها ساخته می شوند ؛ پس تا دمی باقی است از لحظات و سخنان دیگران عبرت بگیریم :

- با شكیبایی وصبر ، انتظار گشایش و پیروزی می رود . ( حضرت محمد صلی الله علیه و آله)

- اگر كوه ها به لرزه درآمدند، تو پابرجا و استوار باش . ( امام علی علیه السلام)

- صبر، ضامن پیروزی است . ( حضرت علی علیه السلام )

- هر كس یك ساعت شكیبایی ورزد ، ساعت ها حمد و سپاس خواهد گفت . ( حضرت علی علیه السلام )

- صبر،  قله ایمان است . ( امام صادق علیه السلام)

- بردباری ، هنگامی خوب است كه مبدأ منزهی داشته باشد ، وگرنه در مقابل بیدادگری ، بردباری ناتوانی  ، و ناتوانی مقدمه نابودی است. ( زرتشت)

- بردباری به هنگام خشم ، و خوش رویی به هنگام تنگدستی ، مشكل ترین كار است . ( سقراط)

- هر چه بخواهید به دست خواهید آورد : اگر صبر و بردباری ، سرمایه شما باشد. ( لافونتن)

- كسی كه هیچ چیز را تحمل نمی كند، خود، تحمل ناپذیر است.( ژانه)

- عظمت واقعی در آن نیست كه هرگز سقوط نكنیم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كردیم، دوباره برخیزیم . ( ژید)

- مصائب خود را مانند لباس هایتان با كمال بی اعتنایی تحمل كنید.( شكسپیر)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 14 آذر 1388
علی حاجی رضایی

فکر کنم اکثر شما سریال پنجمین خورشید رو تو ماه رمضون دیدید.

منم دیدم و خیلی منو به چالش کشید و همش داشتم فکر میکردم چی شد که من این سریال رو دیدم(آخه من خیلی کم تلویزیون نگاه میکنم) و چطور شد که من جذب اون شدم و تا آخر دنبالش کردم.میدونی آخه باورم اینه که هر اتفاقی که برای هرکسی میافته بی حکمت نیست و حتما میشه ازش یه درسی گرفت، اگر چه قسمت آخر سریال جوابمو داد ولی گفتم اینو با همتون به مشارکت بزارم.

دغدغه من این بود که اگه منم یه جفت از خورشیدا رو داشتم باهاش چیکار میکردم. بعد از مدتی که فکرمو اشغال کرد دیدم با این تفکرات و اینکه اگه داشتم چی میشد دارم فقط وقتمو هدر میدم مگه نه اینه که من میتونم آیندمو بسازم و براش طرح و برنامه ای بریزم و هرچی که من فکر کنم و باور راستینی بهش داشته باشم اتفاق میافته و تمام کائنات هم در خدمت من برای انجامش هم پیمان میشن ، پس بهتره با فکر کردن به اینکه اگه داشتم چی میشد؟ خورشیدهایی رو که دارم از دست ندم و برای آیندم برنامه ریزی همراه با عملکرد داشته باشم.

نمیدونم تونستم حق مطلب رو ادا کنم یا نه ولی دارم برنامه هامو اجرایی میکنم و به دعای شما نیازمندم.

One song can spark a moment

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

One flower can wake the dream

یك گل میتواند بهار را بیاورد

One tree can start a forest

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

One bird can herald spring

یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

One smile begins a friendship

یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

One handclasp lifts a soul

یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند


One star can guide a ship at sea

یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند


One word can frame the goal

یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند


One vote can change a nation

یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند


One sunbeam lights a room

یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند


One candle wipes out darkness

یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد


One laugh will conquer gloom

یك خنده میتواند افسردگی را محو كند


One hope will raise our spirits

یك امید روحیه را بالا می برد


One touch can show you care

یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند


One voice can speak with wisdom

یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

One heart can know what's true

یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
One life can make a difference

یك زندگی میتواند متفاوت باشد

You see, it's up to you

شما میبینی پس تصمیم با شماست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 آبان 1388
علی حاجی رضایی

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.

 در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند،

 قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود

 پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره بیرون برد

 و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد:

"پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" 

 مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

 کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند

و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد،

 متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد:

پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.

 باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

 او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:

 پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:

چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!

مرد مسن گفت:

ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.

 امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 3 آبان 1388
علی حاجی رضایی

کودکی به مادرش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده!
نامه شماره یک
"سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی"
- بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
"سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی"
- اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
"سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی"
- بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت(دزدید) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
"سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی"

...بازم خوشابه حال بابی که به خودش نتونست دروغ بگه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 1 آبان 1388
علی حاجی رضایی

سرخ شد صورت زردم اگر از خون سرم
باز شد راه وصال از طرف دادگرم
خون دلها که پس از مرگ پیمبر خوردم
ریخت در دامن محراب عبادت زسرم
مسجد کوفه تو در روز جزا شاهد باش
                   من که معصوم ترم از همه مظلومترم
                   مسجد کوفه خدا یار ونگهدار تو باد
                  که دگر نشنوی آوای دعای سحرم
                  هرچه باشد حسنم خون علی دررگ توست
                  مهربان باش تو با قاتل من ای پسرم
                  بدنم را بسوی خانه عزیزان نبرید
                 بگذارید غذا بهر یتیمان ببرم

---------------------------

عشق تو مرا روح نماز است علی جان ........ کوی تو مرا قبله راز است علی جان
تا با تو دلم گرم نیاز است علی جان ...................در ناله من سوز و گداز است علی جان
از باده گلرنگ تولای تو مستم ........................... بی عشق تو یک لحظه خدا را نپرستم
مادر که مرا ناد علی خوانده و زاده ..................   بی عشق تو یک لحظه مرا شیر نداده
هر شب که سرم را روی گهواره نهاده ...............  بالای سرم تا به سحر گاه ستاده
بر صورت من دیده بیدار گشوده ........................  لالایی او زمزمه عشق تو بوده
من لاله توحید ز باغ تو گرفتم .......................... .من پرتو دل را ز چراغ تو گرفتم
من بر دل سودا زده داغ تو گرفتم ....................  من از دل دیوانه سراغ تو گرفتم
در سینه طوفان بلا . نوح منی تو ..... ..... ارام منی . عشق من . روح منی تو
گویند که در تیرگی نیمه شب بود .......... اشک تو روان زیر درختان رطب بود
پیوسته تو را زمزمه دوست به لب بود .............. اوای مناجات تو در گوش عرب بود
نخل رطب از اشک تو سیراب شد اما ............... با اشک تو شیرین شده خرما
سوگند به عدلی که تو بی واهمه داری ............. سوگند به عشقی که به قلب همه داری
سوگند به اشکی که تو در زمزمه داری ............ سوگند به انسی که تو با فاطمه داری
از روز ولادت سر من شور هدف داشت ............. مرغ دل من دانه ز صحرای نجف داشت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 18 شهریور 1388
علی حاجی رضایی

سربازان خویش را چنین وصیت کردم.بیداران و آزادگان را نیازارید،مردمان مرا نیازارید.زنان و مادران ما را نیازارید.سربازان خردمند من مراقبمراقب مرزها و خان و مان من اند.و من سربازانم را دوست می دارم و به انان گفته ام آموخته ام که راست گوی و درست کردار برآیند.و به سربازانم چنین گفته ام که هرگز هیچ شکست خورده ای را تحقیر نکنیدو هیچ اسیری را دشنام ندهید.زیرا مدارا مکتب من است.و به سپاهیان خویش گفتم چون به شهرها در آییدشکست خوردگان را گرامی بدارید و با مردمان مهربانی کنید.هر او که کودکی را هراسان کند، هر او که دل انسانی را بلرزاند به سختی کیفرش خواهم داد.زیرا مدارا مکتب من است.(1) بابل به دست من افتاد  و چون به بابل شدیم سربازان و پارسیان خویش را گفتم دست به هیچ دامنی دراز نکنید.زنان و کوردکان در پناه من اند.خاموشان و خستگان در پناه من اند.شکست خوردگان در پناه من اند.سلوک سربازان من سلوک پارسیان سرزمین من است و ما برای ازادی مردمان امده ایم.تنها ترانه و شادمانی باشد..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 مرداد 1388
علی حاجی رضایی


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5