تبلیغات
معلم زمان - دل نوشته های شخصی - مطالب ابر درس زندگی
 
معلم زمان - دل نوشته های شخصی
آنچه نیاموختم از اوستاد -- سیلی ایام بمن یاد داد
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی حاجی رضایی
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در خصوص مطالب :







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند. در این
لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده.

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.

-البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت..............................و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.





نوع مطلب :
برچسب ها : درس زندگی، مطالب معنوی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 24 فروردین 1388
علی حاجی رضایی

داشتم فکر میکردم چرا در زمان بدست آوردن موفقیتها ، بعضی از اونها آدمو به اندازه ای که تصور میکرده شاد نمیکنه ،

من به این نتیجه رسیدم که موفقیتهایی که بتونی با اون شادی را به دیگران هم منتقل کنی برای خودت بیشتر شادی به ارمغان میاره .

در این مورد به یه مطلب برخوردم که پیشنهاد میکنم بخونی.     من از خوندنش یه انرژی تازه ای میگیرم ...  هروقت که میخونم یا یادم میاد.         <<< بدم نمیاد نظرتونو بدونم>>>>

 

 "مدتی پیش، در المپیك سیاتل،
9 ورزشكار دو و میدانی كه هركدام گرفتار نوعی عقب ماندگی جسمی یا روحی بودند،
بر روی خط شروع مسابقه دو 100 متر ایستادند،

مسابقه با صدای شلیك تفنگ، شروع شد
.
هیچكس ، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر
میخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود

آنها در ردیفهای سه تایی شروع
به دویدن كردند،
پسری پایش لغزید ، چند معلق زد و به زمین افتاد، و شروع به
گریه‌ كرد.
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند
.
حركت خود را كند كرده و از
پشت سر به او نگاه كردند...
ایستادند و به عقب برگشتند... همگی
...
دختری كه
دچار سندرم دان (ناتوانی ذهنی) بود كنارش نشست،
او را بغل كرد و پرسید "بهتر
شدی ؟"
پس از آن هر 9 نفر دوشادوش یكدیگر تا خط پایان گام برداشتند
.
تمام
جمعیت روی پا ایستاده و كف زدند. این تشویقها مدت زیادی طول كشید.
شاهدان این
ماجرا، هنوز هم در باره این موضوع صحبت میكنند. چرا؟
زیرا از اعماق درونمان
میدانیم كه
در زندگی چیزی مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد
.
مهمترین
چیز در زندگی، كمك به سایرین برای برنده شدن است.
حتی اگر به قیمت آهسته تر
رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه ای باشد كه ما در آن
شركت داریم
."





نوع مطلب :
برچسب ها : پیروزی، درس زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 24 اسفند 1387
علی حاجی رضایی

با توجه به سالروز ولادت پیامبر و نزدیک شدن بهار و درس زیبایی که ایشان فرمودند در خصوص الهام گرفتن از بهار و دقت در مرگ و زندگی دوباره و اینکه امسال دوتا مرگ تو خانواده اتفاق افتاد که معتقدم درسهای زیادی داشت منهم خواستم با تو دوست عزیزی که وقتتو گذاشتی و به من سر زدی، دو کلمه !! خصوصی صحبت کنم بیشتر مخاطبم تویی هستی که بالاتر نشستی ودستی بر آتش داری.

" سرت را به طرف شانه هات برگردون. متوجه یک همدم دایمی میشی. اگر دنبال اسم مناسبی برایش بگردی ، "فرشته مرگ" بد نیست.

می توانی از اون بترسی و یا اینکه ازاین همدم بودن به نفع خودت استفاده کنی. در هرصورت تو حق انتخاب داری.

فقط اینو بدون که اون فرشته است ، بی عیب و نقص کارشو میکنه ، بال هم داره . . . .اگه ازش فرارکنی میخوری زمین و اگه با اون کنار بیای میتونی از بالهاش استفاده کنی و پرواز کنی.

 راستی این نکته یادت نره که : مرگ لایتنهای و حتمی است ولی زندگی زودگذر است.

میتونی به این سوالها فکر کنی :

·         آیا من از کارهایی که میخواهم انجام دهم و هدفهایی که برای خودم در نظر گرفتم باید دست بردارم؟

·         آیا آنطور که دیگران میخواهند باید زندگی کنم؟

·         آیا اهمیت دارد کارها روی هم تل انبار شوند؟

·         آیا باید از زندگی دست کشید؟

·         موقعیت امروز من به بهای حذف کردن چه کسانی بوجود آمده؟

·         اگه امروز یه فرم ارزشیابی بهم بدن و بگن که فقط خودت اینو میخونی، چند میدم؟

·         اونهایی که تو به اصطلاح بهشون میگی دشمن ویا مخالف حرف حسابشون چیه؟ خداوکیلی کمی حق ندارن؟ شاید هم خیلی؟.............  اونهایی که خیلی قبولت دارن از درونت چی میدونن؟ اگه بیشتر بشناسنت بازهم داستان همین طوری میمونه؟

اما من به تو میگویم به جای همه این سئوالها :  زندگی کن.....خودت باش......لذت ببر......دوست بدار ....................

فقط ازخدا بخواه کمکت کنه که بتونی جبران کنی





نوع مطلب :
برچسب ها : درس زندگی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 اسفند 1387
علی حاجی رضایی

امروز خیلی خوب شروع نشد ولی دارم فکر میکنم که اگه همش به این فکر کنم که چرا اینطوری شروع شد یه وقت به خودم میام که امروز از دستم در رفته بلکه باید اینطور در نظر بگیرم که حالا باید چگونه از وقتم و از امروز به بهترین شکل استفاده کنم.

"زنده بودن حرکتی است افقی از گهواره تا گور

و

 زندگی حرکتی است عمودی از زمین تا آسمان"

------------

"حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و آدمهای کوچک را

متلاشی می کند"

--------------

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزویش را داشتیم  اما  حال که به آن دعوت شده ایم بیا تا میتوانیم زیبا برقصیم"

"درد من حصار برکه نیست ، زیستن با ماهیهایی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده"





نوع مطلب :
برچسب ها : درس زندگی، مطالب آموزنده،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 15 بهمن 1387
علی حاجی رضایی